آب نبات؟

گاهی اوقات زندگی ما آدمها رو گول می زنه.یه دفعه همه چیز روشن و رنگی می شه و امید مثل آب نبات ذره ذره آب میشه و به جون می شینه و ما هم باورمون میشه که خوشبختی دنبالمون کرده اما اگه خوب چشمهامونو بمالیم ...

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | ۱٠ تیر ۱۳۸۸ نظرات ()

بهار من

بی تو بهار را باور نمی کنم

بهاریم کن!

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ نظرات ()

روز بودن

ساعت ٢شب ۴ بهمن ۶٩ که دوست دارم فکر کنم یا بارون می اومده یا برف خدا تصمیم گرفت منو بفرسته رو زمین.یکی از ای کاش های زندگیم اینه که ای کاش یه دهه زودتر به دنیا اومده بودم. هرچند به نظر خیلی ها یه دهه جلو عقب زیاد فرقی نمی کنه اما خودم فکر می کنم اگه شاید یه خرده زودتر به دنیا اومده بودم  بیشتر بهم خوش می گذشت و زندگی خوش مزه تر بود. البته باید با کمال شرمندگی بگم اگه بهم رو بدن اعتراف می کنم که در کمال کج سلیقگی(به نظر خیلی ها)زندگی در دوران قاجار رو دوست دارم(ای بابا گفتم که شرمنده). اما از این حرف ها که بگذریم حدود دو ساعت دیگه من به دنیا میام و فردا رسما" روز تولد منه و من مثل همیشه حس خوبی ندارم .نمی دونم چرا اما همیشه روز تولدم یه حس ترس مرموزی دارم که باعث می شه ثانیه هام کش بیان و من زودتر بخوام روز تولدم تموم بشه.

شاید این حس به خاطر همین بیت حافظ باشه که می گه:

آسمان بار امانت نتوانست کشید                 قرعه کار به نام من دیوانه زدند

اما این مال وقتیه که بخوام سخت به قضیه نگاه کنم که ساده ترش می شه این که می ترسم اونی نباشم که باید باشم.

 

 

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | ۳ بهمن ۱۳۸٧ نظرات ()

م مثل" منصور" ض مثل" ضابطیان"

نمی دونم هفته ی پیش بود یا هفته ی قبل ترش ولی ظهر جمعه بود و داشتم تلویزیونو زیر و رو می کردم که رسیدم به شبکه ی یک و دیدم "بهاره رهنما"ی عزیز داره تو یه برنامه ای به اسم"نقره" راجع به مجموعه کتاب های" قصه های خوب برای بچه های خوب"صحبت میکنه.چون منم یکی از بچه های خوبی بودم که بچگیشونو با "قصه های خوب برای بچه های"خوب گذروندن و علاوه بر این بهاره رهنما رو خیلی دوست دارم نشستم برنامه رو دیدم اما وقتی این قسمت تموم شد و مجری شروع کرد به صحبت کردن (چون اجرای مجری جذبم نکرد)پا شدم و دیگه ادامه ی برنامه رو ندیدم اما همینطور که داشتم فکر می کردم به خودم گفتم چقدر این برنامه طعم کارهای "منصور ضابطیان" رو داشت تا این که این هفته هم دوباره ظهر جمعه اتفاقی گذرم به شبکه ی یک افتاد واین دفعه برنامه رو تا اخرش تماشا کردم و حسابی کیفور شدم . دست اخر هم اسم "منصور ضابطیان"دوست داشتنی بهم گفت که خوب ضابطیان شناسی هستم آقا خوب.

*نقره برنامه ی جذابیه که آدمهایی مثل منو که فکر می کنن نسل های قبل ترشون چیزی داشتن که اونها ندارن و عاشق خاطره های قدیمی هستن حسابی سر حال میاره.

*یادمه بهاره رهنما توی یکی از مصاحبه هاش در مورد منصور ضابطیان گفته بود: "منصور ضابطیان دوست داشتنی ترین دوست شکل زرافه ایه که من دارم". در مورد قسمت دوم این جمله نظری ندارم ولی به جاش برای دوست داشتنی بودن منصور ضابطیان هزار تا دلیل.

*منصور ضابطیان ممنونم که اینقدر خوبی و هر جا که باشی و هر کاری که بکنی به مخاطبت احترام می ذاری.

!! نوشته شده توسط رویای باران | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | ٢۸ دی ۱۳۸٧ نظرات ()

نامه ای به مسیح

عیسی جانم سلام

حالتونو نمی پرسم چون می دونم با بلاهایی که ما ادمها داریم سر خودمون میاریم تعریفی نداره اما اگه شما حال منو بپرسین نمی دونم چی بگم؟بگم ملالی نیست جز دوری شما؟که دروغ چرا؟هم ملالت هست و هم مرارت.

دلم گرفته

عیسی جانم دلم گرفته از دل های مریضی که این روزها جز دروغ و ریا و تظاهر چیزی بلد نیستن.

دلم گرفته از تموم آدمهایی که بین مسلمون،مسیحی ،یهودی و...خط فاصله می ذارن،دیوار می کشن و ما رو به جرم یک دین نبودنمون از هم جدا می کنن .از داشتن هم،از محبت هم غافل از این که ما هیچ فرقی با هم نداریم. من همونقدر شما رو دوست دارم که محمدمو و می دونم که یک مسیحی هم همونقدر عاشق محمد منه که عاشق شماست.

عیسی جان دلم گرفته

برای تموم دل های زخمی و خسته که این روزها به خاطر جنگ و خودخواهی همون دل های مریض جای عشقو تو دلشون به کینه و نفرت دادن.

دلم به اندازه ی تموم دل های غمگین دنیا گرفته.

عیسی مسیحم به مهدی ما هم سلام برسونید و بگید هنوز وقتش نشده؟ما دیگه طاقت نداریم زودتر بیایید.

راستی تا یادم نرفته تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه پیامبر عشق و صلح.

با مهر و احترام

یه بنده ی خدا

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | ۱٧ دی ۱۳۸٧ نظرات ()

...؟

یه آهی از ته دل می کشه و یه طوری می گه خدایا که دلمو به درد میاره.برای این که از این حال و هوا بیارمش بیرون با خنده بهش میگم: از خدا طلبکاری یا بهش بدهکاری که کارش داری؟میگه :هم طلبکارم و هم بدهکار حکمت تمام کارهاشو فهمیدم به جز یکی.من برخلاف عادت همیشگیم( که خودمو به خنگی می زنم تا حرفو از دهن خود طرف مقابلم بشنوم)سکوت می کنم چون می دونم که چیزی که حکمتشو نفهمیده مرگ پدرشه. و به این فکر می کنم که تمام غصه ها و دلتنگی های ما آدمها به خاطر از دست دادن یه عشق یا به دست نیاوردن یه عشقه .

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | ۱۱ دی ۱۳۸٧ نظرات ()

در رویای دانشگاه

من امسال کنکوری هستم و برای این که سال دیگه دانشجو بشم و به قول اطرافیان برم و ببینم که اونجا هم خبری نیست باید دور خیلی از کارها رو خط بکشم. یکی از این کارها کتاب خوندنه که فقط کنکور(شما بخونین غول بی شاخ ودم)می تونه چنین جنایتی رو مرتکب بشه. توی این مدت خیلی کتابها بوده که دلم خواسته بخونمشون اما پا رو دلم گذاشتم.

کتاب های ریچارد براتیگان چند تا از این کتابها بودند که تاچند ماه پیش فقط اسمشو شنیده بودم و چند تا از اشعارشو خونده بودم اما از وقتی که "توکای مقدس" عزیز توی وبلاگش از براتیگان نوشت  تصمیم گرفتم که کتابهاشو حتما بخونم اما همون طور که اول گفتم همون غول بی شاخ ودم(شما بخونین کنکور) مانع این کار می شد.چند روز پیش که رفته بودم کتاب تست بخرم چشمم خورد به"در رویای بابل"*براتیگان و دیگه نتونستم مقاومت کنم و به خودم گفتم که یه کم ناپرهیزی اشکال نداره بنابراین کتابو خریدم.

اینم یکی از اشعار براتیگان:

من در قرن بیستم زندگی می کنم

و تو در کنار من خفته ای

با چهره ای غمگین

و من نمی توانم کمکت کنم

احساس درماندگی می کنم

چهره ات زیباتر از ان است

که درباره ی ان سکوت کنم

ولی چه کاری از دستم برمی اید،

وقتی چنین اندوهگین خفته ای

و من نمی توانم تورا خوشحال کنم؟

من در قرن بیستم زندگی می کنم...

*"در رویای بابل"نوشته ی ریچارد براتیگان

ترجمه ی پیام یزدانجو

نشر چشمه

وبلاگ نویسی از ناپرهیزی گذشته اما تا وقتی کسی از این عمل ناشایست(وبلاگ نویسی)خبردار نشه با کمی عذاب وجدان مرتکبش می شم.

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | ۱٥ آذر ۱۳۸٧ نظرات ()

گلزار لوچ!

داشتم توی پیاده رو قدم می زدم که رسیدم به پیرمرد نقاشی که کنار خیابون نقاشی می کنه . من گاهی می ایستم و کارشو تماشا می کنم امروز هم مثل همیشه داشتم کار کردنشو می دیدم که چشمم خورد به تابلوی کنار دستش که پرتره ی محمدرضا گلزار بود اما تنها فرقش با گلزار اصلی چشمهای لوچش بود. همون لحظه دختری که داشت از اونجا رد می شد تا چشمش به اون پرتره افتاد شروع کرد به قربون صدقه رفتن و غش و ضعف کردن منم بدون رودربایستی بهش گفتم:اخه گلزار لوچ هم غش و ضعف کردن داره؟ تا این جمله از دهن من بیرون اومد اون دختر برگشت طرفم و با صدایی که اصلا به قیافش نمی اومد سرم داد زد و گفت:خانم شما می دونی عشق یعنی چی؟ من ازترس این که دوباره داد بزنه چیزی نگفتم اما پیش خودم فکر کردم اگه عشق اینه ای کاش نه بفهمم عشق چیه نه این که هیچ وقت عاشق بشم.

 

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | ٧ آذر ۱۳۸٧ نظرات ()

خواب اسطوره ها

معلم داره سر کلاس از عظمت و قدرت هخامنشی ها حرف می زنه و از کورش و خوبی هاش اما من  به این فکر می کنم که این حرفها چه فایده ای دارن وقتی که فقط حرفن و تمام مدت یه تابلوی نقاشی به اسم" خواب اسطوره ها "جلوی چشممه که توی اون یه پسر بچه ی خیابونی سیگار فروش به یه نقش برجسته ی عهد هخامنشی تکیه زده و ارزو می کنم که ای کاش چشمهامونو باز کنیم ، واقعیت ها رو ببینیم و یادمون بیاد  که از کجا به کجا رسیدیم.  

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | ٢٩ آبان ۱۳۸٧ نظرات ()

روزهای خرمالویی

 یکی از این بغضهای لعنتی نشکن گلومو گرفته بودو اشکهام افتخار تشریف فرمایی نمی دادن.از سر ناچاری پنجره رو باز کردم(اخه من وقتی دلم می گیره پنجره رو باز می کنم اگه باد بیاد و بخوره تو صورتم یعنی حالم خوب می شه و اگه نه...1)از قضا تا پنجره رو باز کردم بارون می بارید،بارونی که گوینده ها فقط وقتی می خوان چیزی گفته باشن میگن:"باران این رحمت الهی"و به نظر من واقعا" رحمت الهیه.

دویدم توی حیاط و چشمامو بستم و گذاشتم هرچی که رحمت الهی بود به سرم بباره البته نه مثل رحمتی که این روزها به سر نشریات مخالف دولت میباره(چه ربطی داشت؟!!!!!)یه دفعه حس کردم اسمون به خاطر این بغض نشکن منه که داره گریه می کنه یعنی در واقع به جای من گریه می کنه(از اون فکرهایی که فقط به سر دیوونه هایی مثل من می زنه)اماتا چشمم خورد به پرنده هایی که از ترس خیس شدن اروم و قرار نداشتن از خودم بدم اومد و عذاب وجدان گرفتم که آره سرگردونی این طفلکها به خاطر منه که دیدم درختها مهربون تر از اونن که بذارن این حیوونی ها خیس بشن و(سرما بخورن؟!) اینجا بود که معجزه ی روزهای خرمالویی پاییز باورم شد.

1.این یک قانون شخصیه که هرکس دوست داشت می تونه بهش بخنده!

 

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | ٢٤ آبان ۱۳۸٧ نظرات ()

حرفی برای گفتن

حرف زیاده اما عجالتا"               

 

" سلام"!

!! نوشته شده توسط رویای باران | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | ٢۳ آبان ۱۳۸٧ نظرات ()